نواي طرب

 
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

سلام بر دوستان و دوستداران،

امروز می‌خواهم سیصدمین شعری را که در آوازهای جناب شجریان به کار گرفته شده است، تقدیم کنم. اولین شعر در خرداد ١٣٨٣ با راه اندازی این وبلاگ تقدیم محضرتان شد و امروز پس از هفت سال و اندی به شعر سیصدم رسیده است. امید آن که به فضل خدا و همراهی شما همچنان ادامه یابد.
اجازه می‌خواهم قبل از پرداختن به متن اصلی این یادداشت، برای آشنایی عزیزانی که از نیمه راه افتخار تماشا را به من داده‌اند، توضیحات روز اول این مجموعه یادداشتها را تقدیم کنم:
تردیدی نیست که نام آقای محمدرضا شجریان در آسمان هنر موسیقی ایران تا دیرگاه تاریخ خواهد درخشید. چراکه آثار ایشان نه تنها از حیث آواز, که از حیث قوت موسیقایی و از آن مهمتر انتخاب اشعار, کم نظیر و ارزشمند است.عموم کسانی که نیوشنده آثار این استاد گرانمایه بوده‌اند, تصدیق می کنند که در برخی موارد شیوه صحیح خواندن اشعار بزرگانی چون حافظ, سعدی, مولانا و... را از میان آوازهای شجریان آموخته یا دریافته اند. نوروزهای دهه گذشته را به خاطر بیاورید و کارتهای تبریک نوروزی را که بازتاب اشعار آوازهای شجریان است و مثالهایی از این دست فراوانند.
در طول سالیان ماضی, نام محمدرضا شجریان بسیار در رسانه ها و محافل بازتاب داشته است. مواضع سیاسی, اجتماعی و فرهنگی او، احیانا کم لطفی هایی که در حق اصحاب فرهنگ کرده است و صدالبته کم لطفی هایی که بر او رفته , همواره با نامش قرین بوده است. اما به گمانم یک زاویه دیگر نیز با نام شجریان پیوند خورده و کمتر بدان توجه شده است.
آیا شجریان در آثار خود, عمده ترین وزن را به موسیقی می دهد و بر اساس قالبهای آن اشعارش را انتخاب می کند یا برعکس؟ اساسا انتخاب شعر برای این استاد آواز ایرانی در چه جایگاهی است؟ من نمی خواهم پاسخ قطعی به این پرسشها بدهم و البته صلاحیت آن را نیز ندارم. لیکن به عنوان شنونده مجموعه آثار استاد محمدرضا شجریان, بر این باورم که او در انتخاب اشعار آوازهایش با وسواس و دقت عمل می نماید و معمولا همانگونه که در آثار خود گوشه های موسیقی اصیل ایرانی را موشکافانه احیا می نماید, اشعار نغز و پرمغز شاعران بزرگ ایران زمین را نیز بر سر زبانها می اندازد. گمان می کنم که شجریان نه تنها بر گردن مردمان امروز و فردا, که بر گردن شعرای سلف نیز حقی بزرگ دارد و آن یادآوری اشعار آنان, ترغیب مردم به خواندن اشعارشان و خصوصا صحیح خواندن و درک معانی بلند آنهاست. و من هرچه به خزانه شعریم مراجعه می کنم, در می یابم که عموما اشعاری را در حافظه خود دارم که از نفس گرم این استاد بزرگ آواز ایرانی به یادگار گرفته ام.
مدتهاست که در اندیشه گردآوری اشعاری هستم که استاد شجریان در آثار خود آنها را زمزمه کرده است. و می پندارم تحلیل محتوای این مجموعه, در زمان خودش ارزشمند خواهد شد. چندین بار دست به کار شدم تا این مجموعه را پس از گردآوری منتشر نمایم ولی...
و اینک چه گستره ای مناسب تر از اینترنت که بتوان آن خیالات را رنگ و بوی واقعی بخشید؟...
... از این پس سعی می کنم در کنار مطالب خودم، اشعاری را که توسط استاد محمدرضا شجریان در هریک از آثارش ارائه شده, با عنوان (شعر و شجریان) عرضه نمایم. شیوه این کار چنین است:
١ـ در هر نوبت یک شعر را به طور کامل می نگارم. سعی خواهم کرد از همان نسخه ای که استاد بدان استناد کرده استفاده نمایم.
٢ـ از آنجا که عموما یک شعر به طور کامل در قطعات موسیقایی آقای شجریان عرضه نشده, در مقابل ابیاتی که سروده شده ولی از سوی این استاد نامی خوانده نشده است, علامت ** می گذارم تا ابیات منتخب ایشان قابل تشخیص باشد.
٣ـ در اینگونه یادداشتها ضمن اشاره به منبع آن, تلاش می کنم نام آلبوم شعر مذکور را نیز با ذکر مشخصاتی که در دسترس هست, ارائه نمایم.
۴ـ بخشی از آثار استفاده شده از طرف آقای شجریان تصانیف هستند که در مورد آن نیز به نحوی مناسب عمل خواهم کرد.
۵ـ تردید ندارم که با بضاعت اندک من, امکان دسترسی به همه آثار استاد وجود ندارد. چنانچه در این راه از راهنمایی و همراهی با من دریغ نورزید, سپاسگزار خواهم بود و چنانچه آثار قدیمی یا منتشر نشده و ... ایشان را برایم ارسال نمایید با نام شما و رعایت امانت, معرفی خواهم کرد.
۶- زادراه من, حمایت و هدایت شما خوانندگان سخن سنج و نکته دان است که قطعا آن را از من مسکین دریغ نمی فرمایید.

اینک اجازه دهید سیصدمین شعر را به سروده ای از فرصت شیرازی اختصاص دهم که جناب شجریان آن را در دهه 50 خورشیدی در برنامه رادیویی برگ سبز 288 و در بیات ترک اجرا نموده است. همنوازان این اجرای شنیدنی، مرحوم ناصر افتتاح و استاد جلیل شهناز بوده اند.

 

زلف چون دوش رها تا به سر دوش مکن

ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن

 

ای سر زلف سیه دیگرم آشفته مساز

این همه با مه من دست در آغوش مکن

 

مست و مدهوشم از آن لب سخن تلخ مگوی

بیش از این زهر به جام من مدهوش مکن

 

گوهر اشک مرا بین و ز چشمم مفکن

سخن مدعیان را گوهر گوش مکن

 

عهد کردی که کشی فرصت خود را روزی

فرصت ار یافتی این عهد فراموش مکن


 
 
بر پشت نهادن، گناهی ندارد
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠
 

سلام،

عبید زاکانی در رساله دلگشای خود حکایتی نقل می کند که نقل آن جملگی از وی برآید:

مردی پیش یکی از امیران شکایت برد که دختر مرا زیر فلان غلام ترک تو یافته اند و او از پشت با وی گرد آمده است. امیر غلام را فرا خواند و عتاب کرد و گفت: حقیقت چیست؟ غلام گفتا که مرا از ترکستان به طبرستان آوردند و در پشتم نهادند. آن گاه کسی که مرا خرید در پشتم نهاد سپس مرا پیش تو آوردند. تو نیز در پشت من می نهادی. از این روی پنداشتم بر پشت نهادن گناهی ندارد.


 
 
شعر و شجریان (299)
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٠
 

سلام و عرض ادب به محضر همه دوستان و دوستداران

مدتی این مثنوی تاخیر شد. از این بابت پوزش می طلبم. نایب الزیاره شما در سرزمین وحی بودم.

اجازه دهید شعر امروز را از مجموعه اشعار سیف فرغانی تقدیم کنم که استاد شجریان سالها پیش در برنامه برگ سبز 292 رادیو با همنوازی نی استاد محمد موسوی و تمبک استاد منصور صارمی در دستگاه همایون زمزمه کرده است:

 

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد

جان طاقت هجر تو از این بیش ندارد

 

از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم

دیوانه دل عاقیت اندیش ندارد

 

مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن

او نوش لب و غمزه چون نیش ندارد **

 

خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند

چون آینه روی تو در پیش ندارد

 

از دایره عشق دلا پای برون نه

کآن محتشم اکنون سر درویش ندارد

 

از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ

آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد

 

چون سیف هر آن کس که تو را دید به یک بار

بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد **

** این ابیات در آواز نیامده است.

 


 
 
شعر و شجریان (298)
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠
 

سلام، وقت به خیر

دوستان همراه نیک می دانند که بزرگان ادب و حکمت، هر چه بر فضایلشان افزون شود بیش از پیش سر در گریبان می کنند و تواضعشان سر بر آسمان می ساید. نمی دانم برخی از این بزرگان را چه می شود که گه گاه در فراز و فرود سخنان ناب خود، به تحسین خویش می پردازند. مثلا حضرت سعدی در پایان غزلی می فرماید: سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی.یا خواجه حافظ می فرماید: شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است.

حال تصور بفرمایید که یکی از اشعار نغز سعدی به حنجره خسرو آواز ایران استاد شجریان درآید و خداوندگارانی از سپهر موسیقی این سرزمین همچون استاد احمد عبادی، پرویز یاحقی و ناصر افتتاح با سرپنجه های طلا گون خود با تار و ویولن و تمبک آن را مزین کنند. در این حال چه می توان گفت؟

بخوانید این غزل شیخ شیراز را که در دستگاه نوا و در برنامه یک شاخه گل 447 عرضه شده است:

 

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

سروران بر در سودای تو خاک قدمند

 

شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق

خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند

 

خون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسن

قتل اینان که روا داشت که صید حرمند **

 

صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب

زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند **

 

گاهگاهی بگذر در صف دلسوختگان

تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند

 

هر خم از جعد پریشان تو زندان دلی است

تا نگویی که اسیران کمند تو کمند

 

حرف های خط موزون تو پیرامن روی

گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند **

 

در چمن، سرو ستادست و صنوبر خاموش

که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند **

 

زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس

به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند

 

بندگان را نه گزیر است ز حکمت نه گریز

چه کنند ار بکشی ور بنوازی، خدمند

 

جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست

گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند **

 

غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس

نشناسی که جگر سوختگان در المند **

 

تو سبکبار قوی حال، کجا دریابی

که ضعیفان غمت بارکشان ستمند **

 

سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد

سست عهدان ارادت ز ملامت برمند **

** این ابیات در آواز نیامده است.


 
 
از خطش بگو
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳٩٠
 

در کتاب فخیم امثال و حکم علامه دهخدا آمده است: میرزا محمدرضا خان سپهسالار گذشته از این که از فضایل علمی حظ و بهره ای نداشت، خطش نیز به غایت بد بود، بدان حد که جز یکی دو تن از منشیان خاص او دیگری نمی توانست خواند. بامداد عیدی که مجلس خان به طبقات مردم انباشته بود پسر یغمای جندقی شاعر نامی سده سیزدهم به سابقه سوء معاملتی که با او رفته بود از کفش کن مجلس برخاست و به آواز بلند اجازت طلبید تا خوابی را که دیده به عرض رساند. محمد خان رخصت داد. پسر یغما گفت: دیشب پدرم را به خواب دیده از عسرت و پریشانی خویش به وی نالیدم. پدرم فرمود: دیگر روز که اریکه عز و جلال به وجود حضرت خان آراسته است، شکایت از تنگدستی بیجاست. مدیحه ای بساز، به خدمت ایشان برو و عرض حاجت کن تا از تو کفایت فرمایند. گفتم فضایل خان بی شمار است. کدام یک را مدح گویم؟ پدرم قدری به فکر فرو رفت سپس سر برداشت و گفت: ای پسر از خطش بگوی!


 
 
شعر و شجریان (297)
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳٩٠
 

سلام،

روزان و شبان بر روزه‌داران ماه میهمانی خدا شاداب باد. و بندگی بندگان در درگاه آن یگانه مقبول.

سالها پیش در بعد از ظهر یکی از روزهای داغ تابستان، نوایی خوش از برنامه گلهای تازه 178 رادیو در دستگاه افشاری پخش شد که شعر حضرت حافظ با سرپنجه هنرمندانه تار محمدرضا لطفی و نوای محمدرضا شجریان به همراهی پیش درامد گروه شیدا آن را خاطره انگیز ساخت. امروز این شعر را تقدیم محضرتان می‌کنم:

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

 

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

 

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه‌ای چند بیامیز به دشنامی چند

 

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام ندارید ز انعامی چند

 

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

 

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند #

 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

 

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند

# این بیت در آواز نیامده است.


 
 
از بهر چه می رقصی؟
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٠
 

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟

گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

 

گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟

گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

 

گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟

گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام

  

گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای

گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام

 

 گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟

گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

 

گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای

 گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

 

 گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟

گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

 

 گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟

گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

 

 گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟

گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

 

 گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟

گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام

 

 گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟

گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

 

 گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!

 گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام


 
 
هفتمین بدبخت
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ،۱۳٩٠
 

سلام،

ایام روحانی شعبانیه تهنیت.

راغب اصفهانی در کتاب فخیم محاضرات و عبید زاکانی در رساله دلگشای خود نقل می کنند که مردی زنی گرفت که پنج شوهرش مرده بودند. شوس ششم نیز بیمار شد و مرگش نزدیک رسید. زن گفتا که مرا به که می سپاری؟ بیمار نزار گفت: به هفتمین بدبخت!


 
 
شعر و شجریان (296)
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

سلام،

در حال و هوای بهاری و بارانی این روزها اجازه دهید شعری از آقای علی معلم را تقدیمتان کنم که توسط جناب شجریان در آلبوم بی بدیل شب، سکوت، کویر عرضه شده است. وقتی شاعر از دیار قومس باشد و خواننده از خطه گهرپرور خراسان؛ باید که آواز را در حال و هوای موسیقی مقامی خراسان و با همان لهجه هم نیوشید و حظ معنوی برد:

 

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار

ماه دادن به شب های تار

ای بارون،

بر کوه و دشت و هامون ببار

ای بارون،

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن، خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون،

دلا خون شو، خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار

به یاد عاشقای این دیار

به داغ عاشقای بی مزار

ای بارون


 
 
تقسیم عادلانه
نویسنده : محمود عمادی - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠
 

استاد باستانی پاریزی در کتاب فاخر نای هفت بند نقل می فرماید که:

شیری خری را شکار کرد و خواست در محفل درندگان ضیافتی دهد. گرگ در طرف راست او بود و روباه هم در آن طرف می چمید. شیر، یالی تکان داد وگرگ را خواست و گفت این لاشه را تقسیم کن. گرگ شنیده بود که رسم مهمانداری این است که میزبان، خود از دیگران کمتر بخورد و آخر از همه دست به غذا ببرد. از جهت رعایت آداب میزبانی گفت: ران خر از آن پلنگ باشد و سینه اش از آن ببر. دستش از آن کفتار و گوشش از آن روباه. گردنش از آن یوزپلنگ و سایران، حضرت شیر و این بنده نیز از باقیمانده جسد خواهیم خورد. شیر خشمگین شد و گفت: مرده شوی تو را ببرند با این تقسیم کردنت و از سر خشم چنان مشتی بر سر گرگ کوفت که سرش به میان جمع پرید. پس صدا بلند کرد و گفت: کیست که بتواند این لاشه را درست تقسیم کند؟ روباه گفت: قربان اگر اجازه دهید بنده چنین کاری توانم کرد. شیر با بی اعتنایی گفت: شروع کن. روباه گفت: قربان! سینه آن را صبحگاهان خودتان میل فرمایید. ران آن غذای ظهر پادشاه درندگان باشد و گردن را شب میل نمایند. جگر و قلوه را عصرانه میل فرمایند که قوت چشم را زیاد کند و دست و پا برای فردا بماند. ما نیز از بازمانده خواهیم خورد.


 
 
← صفحه بعد