خلوت بایزید

سلامی و درودی نیکخواهانه محضر شما

نقل است که بایزید چون به حج رفتی، مولع بودی به تنها رفتن. نخواستی که با کسی یار شود. روزی شخصی را دید که پیش، در پیش او می‌رفت. در او نظر کرد و سبک رفتن او. ذوقی وی را حاصل شد. با خود مردد شد که:

با او همراه شوم؟ شیوه تنها روی را رها کنم که خوش همراهیست؟!

باز می‌گفت که با حق باشم رفیق!

باز می‌دید که ذوق همراهی آن شخص می‌چربد بر ذوق رفتن به خلوت. در میان مناظره مانده بود که کدام اختیار کند؟ آن شخص روی پس کرد و گفت:

نخست دریاب که منت قبول می‌کنم به همراهی؟

بایزید در این عجب فرو برفت با خود که: از ضمیر من چون حکایت کرد؟


چون خود را به دست آوردی، خوش می‌رو

اگر کسی دیگر را یابی دست به گردن او در آور

وگر کسی نیافتی دست به گردن خویش در آور!


/ 0 نظر / 21 بازدید